راستش را بخواهید، آن روز حال و حوصله شلوغی را نداشتم. ذهنم میان تحلیلهای ضد و نقیض و نگرانی برای فردا تاب میخورد. با خودم فکر میکردم در این اوضاع که هر شب با اضطراب خبرهای بد میخوابیم، شاید بهتر باشد کمی آرام بگیریم و در خانههایمان بمانیم. اما یک خرید ضروری که نمیشد عقبش انداخت، پایم را به سمت حرم و خیابان امام رضا(ع) باز کرده بود. ترافیک کلافه کننده بود؛ ناچار شدم ماشین را چند خیابان دورتر بگذارم و پیاده از میان همهمه جمعیتی که شعار میدادند، راه باز کنم. خسته بودم و فقط دلم میخواست زودتر خریدم را بکنم و به آرامش خانه برگردم.
همینطور که با عجله از لای جمعیت رد میشدم، ناگهان چشمم به صحنهای افتاد که قدم هایم را سست کرد. چند دختر بچه، با روپوشهای مدرسه و مقنعههای مرتب، کنار هم ایستاده بودند. اما صورتهایشان... روی گونهها و پیشانیشان را با مداد شمعی و گواش، شبیه جای زخم و خون خشک شده طراحی کرده بودند. یکی از آنها که شاید کلاس دوم یا سوم بود، با چشمانی درشت و نگاهی که بزرگتر از سنش بود، درست روبرویم قرار گرفت. کمی آنطرفتر، زنی که لبههای چادرش را زیر بغلش جمع کرده بود و با دستهای سرد بهچانه متصلش نگران به بچهها نگاه میکرد، ایستاده بود. در انتهای قابی که جلوی چشمانم بود، گنبد و گلدسته حرم زیر آفتاب بیرمق میدرخشید.
ایستادم. دلم لرزید. جلو رفتم و با لحنی که آمیخته به دلسوزی و اضطراب بود، رو به مادرش گفتم: 《ببخشید خانم... این چه شکلیه برای بچهها درست کردین؟ آدم دلش ریش میشه! امروز که مدرسه نبود، چرا با روپوش آوردینشون؟ هوا هم که هنوز سرده، با این لباسای نازک سرما میخورن. اصلاً توی این اوضاع، موندن توی خونه امنتر نبود؟》 مادر، نگاهی به دخترش کرد و بعد با لبخندی که انگار پشتش یک دنیا حرف بود، گفت: 《باورتون میشه از صبح که بیدار شده خودش اصرار داشت بیاد؟ هرچی گفتم مامان هوا سرده، خطرناکه... گوش نکرد. خودش رفت روپوشش رو پوشید. گفت اگه امروز نرم بیرون، بقیه فکر میکنن ما ترسیدیم و دیگه مدرسه نمیریم. میگفت میخوام به جای اون بچههایی که مدرسهشون خراب شده، من امروز بیرون برم》.
دخترک که داشت با بند کیف سنگینش ور میرفت، سرش را بالا آورد و با همان لحن شیرین کودکانهاش گفت: 《خاله، اینا که درد نداره، نقاشیه! مامانم گفت بچههای مدرسه میناب، همه کتابهاشون خونی شده... اونا دیگه کیف ندارن. من امروز کیفم رو پر کتاب کردم و اومدم، آخه معلممون گفته اگه ما نترسیم، اونا هم خوشحال میشن》.
حرفش ساده بود، اما تمام دو دوتا چهارتاهای بزرگسالانه من را به هم ریخت. به آن صورت نقاشیشده نگاه کردم؛ به کودکی که سعی داشت با کیف سنگینش، جای خالی یک همکلاسی نادیده را پر کند. فهمیدم این بچهها نه برای تماشا، که برای ثابت کردن بودنشان آمدهاند. آنها ترس را طور دیگری معنا کرده بودند.
هنوز دلم شور اخبار را میزد، اما دیگر آن کلافگی اول را نداشتم. انگار لازم داشتم کمی در این اتمسفر عجیب نفس بکشم. بیاختیار مقصدم را فراموش کردم و با جمعیت رو به حرم همراه شدم. پا به پای آنها رفتم تا اینکه بوی اسپند و گلاب، رسیدن را خبر داد.
کمی بعد وسط صحن آزادی، کنار حوض ایستاده بودم. گنبد طلایی زیر آفتاب سرد اسفند میدرخشید. دیگر به خرید فکر نمیکردم. فقط به آن کیف سنگین و آن چشمهای نترس فکر میکردم که چطور در اوج بحران به فکر همکلاسیهای ندیدهشان هستند. رو به ایوان طلا، دستم را روی سینه گذاشتم. نه دعای طولانی خواندم و نه گریه کردم؛ فقط با بغض سنگینی که در گلو داشتم با صدایی آرام گفتم: آقا جان، خودت پناه این بچهها و این خاک باش...
مهسا دانشمند
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز